#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_339

ترگل دستش را که رنگ خمیر گرفته بود را به صورت امیر مالید که دلارام و آرشام خندیدند و امیر گفت:

- ای وروجک‌های شیطون.

امیر گونه ترگل را بوسید و گفت:

- مدرسه خوبه فدات بشم؟

- آره بابایی. من یه عالمه بیست گرفتم.

- آفرین عزیز دل.

- بابایی؟

امیر او را بلند کرد و سمت د.س.ت.ش.و.ی.ی حرکت کرد و گفت:

- جان دل بابایی؟

- مامانی کِی می‌آد؟

امیر آهی سر داد و گفت:

- می‌آد دختر بابا. مامانت می‌آد.

- دایی می‌گه مامانی لفته ( رفته ) سفر دور. لاست ( راست ) می‌گه؟

امیر چه می‌گفت به این بچه شش سال؟ حقیقت را؟ نمی‌شد دیگر، بر حقیقت سرپوش گذاشت و گفت:

- آره عزیزم.

وارد د.س.ت.ش.و.ی.ی شد و دست و روی ترگل را شست و گفت:

- ببینم دایی و زندایی و که اذیت نکردی؟

- نه بابایی.

- آفرین دخترم.

- ولی دایی همش بهم می‌گه من اذیتش می‌کنم. ولی من اذیتش نمی‌کنم.

- شوخی می‌کنه عزیزم.

romangram.com | @romangram_com