#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_338


- نه عمو جون. با ترگل خیلی خوش گذشت.

آرشام هم گفت:

- آره عمو راست می‌گه. عمو؟

- جان عمو؟

- بزرگ شدم ترگل و می‌دی واسه خودم بشه؟

امیر متعجب و خندان گفت:

- چی گفتی تو؟

- حرفی بدی زدم عمو؟

امیر محکم خندید و گفت:

- نه فدات بشم. آخه ترگل ازت بزرگتره.

- بابایی می‌گه آدم اگه کسی رو دوست داشته باشه به سن نگاه نمی‌کنه. فقط دله که مهمه.

- چه حرفای گنده می‌زنی ووروجک. اینا رو بابات گفته؟

- آره.

- حالا به حساب بابات می‌رسم.

ترگل که مظلوم به حرف زدن آن‌ها گوش می‌کرد، و فکر می‌کرد امیر او را فراموش کرده به گریه آمد و جیغ کشید. امیر فوری او را در آغوش کشید و گفت:

- عه! چی شد عسل بابا؟

- بابایی بد. ناملد. قهلم ( قهرم ) باهات. تو منو فلاموش ( فراموش ) کلدی. ( کردی ) اصن از موقعی که اومدی یه ذله ( ذره ) باهام حلف ( حرف ) نزدی.

- آخه من قربون حرف زدنت برم. مگه من فراموشت می‌کنم. گریه نکن نفس بابا. بچه‌ها می‌ترسن.

- تو خیلی منو تنلا ( تنها ) گذاشتی.

- دیگه تنهات نمی‌ذارم دختر گلم.


romangram.com | @romangram_com