#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_337
- بچه بازی در نیار. ترگل بهونهات و میگیره. امیر؟ اون بچهاست. ولی میفهمه. تو باید الان کنارش باشی، بهت نیاز داره.
- اون فقط به تارا نیاز داره.
- حالا که نیست تو باید باشی.
- ولم کن.
- به خدا این دفعه محکمتر میزنمت جون بدی. تا پنج دقیقه دیگه آماده میشی بریم.
و بعد هم او را بلند کرد و سمت اتاق هل داد و گفت:
- منتظرم.
پنج دقیقه بعد امیر آماده شده به همراه اردلان از خانه خارج شد و سوار ماشین اردلان شد. اردلان ماشین را روشن کرد و سمت خانه خودش حرکت کرد.
با رسیدن اردلان و امیر، سودا به پیشواز آمد و پس از سلام و احوال پرسی، امیر سراغ دخترش را از سودا گرفت و گفت:
- ترگلم کجاست؟
- تو اتاق داره با بچهها بازی میکنه.
- ممنون زن داداش. این دو ماه خیلی برا ترگل زحمت کشیدی، خدا بچههات و برات حفظ کنه.
- این چه حرفیه! ترگل مثه دلارام خودمه.
- اگه اجازه بدین برم پیشش.
- خونه خودته. برو.
امیر سمت اتاق آرشام رفت و همان که در را باز کرد آنها را در حال خمیر بازی دید، دستها و صورتشان خمیری شده بود. امیر نوچ نوچی کرد و نزدیک رفت که هر سه خوشحال امیر را در آغوش گرفتند. امیر آنها را رها کرد و لپ آرشام را کشید و گفت:
- ببینم عمو دماغت قرمز شده.
- اشکال نداره عمو. بعدشم من بزرگ شدم نباید لپ منو بکشی.
- ای بزرگ مرد کوچک.
و بعد رو کرد سمت دلارام و گفت:
- ترگل اذیتتون نکرد عمو؟
romangram.com | @romangram_com