#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_336


اردلان جعبه کمک‌های اولیه را از هم گشود و استریل را باز کرد و گفت:

- سرت و بیار جلو.

با تماس استریل به پیشانی‌اش، امیر سوزش و درد را احساس کرد، ولی، بی خیال جلوه داد. و محو فکر به تارا شد که با صدای اردلان به خود آمد.

- با خودت این کار رو نکن.

امیر فکر کرد، فکر! کاش به جای اردلان تارا این را می‌گفت. آخ که چه قدر عشق لبریز او را دوست داشت. و وجودش چون ذره‌ای شمع داشت می‌سوخت و بدون تارا آب می‌شد.



خوشا صبری که تلخی‌اش تو باشی.

وجودش شیرین، خودش شیرین.

کنارش دل بازیدی و خودکام شدی.

خوشا عشقی که در آخر تو باشی.



اردلان پس از ضدعفونی پیشانیِ او، چسب زخم کوچکی بر پیشانی‌اش زد و گفت:

- خب تعریف کن.

- چی رو؟

- اینکه چرا این‌جوری شدی!

- یه تصادف جزئی.

- چه قدر بگم مراقب خودت باش. هان؟

- اردلان خواهش می‌کنم بس کن.

- خیلی خب بس می‌کنم. برو به خودت برس بریم خونه ما.

- نمیام.


romangram.com | @romangram_com