#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_335

امیر نگرانی‌ها و ناراحتی‌های اردلان را از جانب خود درک می‌کرد. ولی، دوست نداشت کسی او را چک کند و او دم به دقیقه جواب پس دهد. هیچ‌کس جز تارا!

هیچ چیز نگفت، فقط در را باز کرد و گفت:

- بفرما تو.

و بعد هم اول خودش داخل رفت. اردلان متعجب شد. چرا او فریاد نزد؟ چرا فحش نداد؟ چرا او اردلان را نزد؟ چرا بی احترامی نکرد؟

اردلان داخل رفت و در را پشت سر بست.

امیر، این روزها خسته بود، خسته‌تر از آدم‌های دیگر، و تنها بهانه خستگی‌اش تارا بود.



خسته‌ام، خسته...

خستگی که دیگر دلیل نمی‌خواهد.

من خسته‌ی راه شیرینم.

آن شیرینِ عاشق پیشه.



دلتنگم، دلتنگ‌تر از آنی که...

فکرش را بکنی.

دلتنگی که دیگر بهانه نمی‌خواهد.

بی بهانه دلتنگم.

می‌خواهمت شیرینم.



امیر با تعویض به آشپزخانه رفت و لیوان آبی کامل را نوشید. اردلان از داخل کابینت جعبه کمک‌های اولیه را برداشت و امیر را روی صندلی ناهار خوری نشاند و گفت:

- خوب نیستی؟ می‌خوای بریم دکتر؟ چرا هیچی نمی‌گی؟

- خوبم.

romangram.com | @romangram_com