#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_334


اردلان نفس آسوده‌ای کشید و گفت:

- خدا رو شکر. کِی میای خونه؟

- دارم میام.

- مراقب باش. حواست به خودت باشه. کار ندی دست خودت!

- تو رو خدا دست از امر و نهی من بردار.

و بعد هم گوشی را قطع کرد و داخل جیب کت قرار داد و سوار ماشین شد و به سرعت سمت خیابان راند.

عصبی بود، حالش خوب نبود، و مسبب این حال بد تارایی بود که کنارش نبود. دو ماه بود عطر خوش تن او را به مشام نکشیده بود، دو ماه بود رخ زیبای او را به تماشا ننشسته بود، دو ماه بود دل نگران او بود، این مرد قوی روزگار این روزها عجیب دردهایش با زخم روزگار عجین شده بود.

فقط لحظه‌ای بود که حواسش پرت شد و به ماشین رو به رویی خورد و ترمز کرد و ایستاد و سرش محکم به آینه جلوی ماشین خورد و پیشانی‌اش شکاف کوچکی برداشت و خونی شد.

چند ماشین دیگر در اتوبان ایستادند و راننده جلو از ماشین پیاده شد و سمت ماشین امیر آمد. در را باز کرد و امیر را صدا زد و وقتی جوابی نشنید او را بلند کرد و گفت:

- آقا خوبی؟ آقا چی شد؟

امیر گیج بود و وقتی به خود آمد جمعیت شلوغ اتوبان را دید و مامورین گشت خیابان را، که سعی داشتند مردم را از آن جا دور کنند.

رو کرد سمت او و گفت:

- من خوبم.

- ولی داره از پیشونی‌تون خون می‌آد.

- مهم نیست.

- پیاده شید برسونم‌تون بیمارستان.

- گفتم که نمی‌خواد. نگران نشین.

و بعد پس از آن که خسارت مرد را به اصرار خودش داد و متحمل جریمه به هزینه صد و ده هزار تومن شد، سمت خانه رفت و ماشین را پارک کرد. همین که پیاده شد و خواست با کلید در را باز کند، اردلان از پشت او را صدا زد. آشفته خاطر شد.

اردلان وقتی نزدیک او آمد و وضع خراب او را دید. سیلی محکمی بود که از جانب او بر صورت امیر نواخته شد و گوشش را نوازش داد. و بعد هم با فریاد گفت:

- این چه وضعیه؟ خون چیه رو صورتت؟ چته؟


romangram.com | @romangram_com