#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_332
و بعد خواست به او سرنگ بزند که تارا جیغ کشید.
- نههه.
- ساکت باش.
- نمیخوام.
- خیلی خب به کمرت میزنم خب؟
- ممنون.
همان که دکتر سرنگ را بر کمر او فرو برد تارا صدای دردش بلند شد.
- آ آ آییی.
دکتر سرنگ را داخل سطل زباله کنار تخت انداخت و گفت:
- تموم شد.
- خیلی بد میزنی.
- هم خیلی نازی. هم خیلی لوسی.
- همه دخترا همینطورین.
- بعضیها. خیلی هم لجبازی.
- میدونم.
- از جات بلند نشو تا کمرت خوب بشه.
- باشه.
- چند وقتته؟
- دو ماه.
- مامان بودن بهت نمیآد.
romangram.com | @romangram_com