#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_331

- بخواب.

و بعد خودش او را خواباند و به لجبازی‌های او توجه نکرد، در حینی که سعی داشت پیراهن تارا را از پشت بالا ببرد گفت:

- آروم باش دختر.

- نمی‌خوام ولم کن.

- من فقط می‌خوام کمرت و ببینم.

و بعد پیراهن او را بالا زد و گفت:

- ما دکترها محرم بیماریم.

و بعد با کف دو دستش کمر او را فشرد.

- آخ.

- جایی زدی؟

- نه.

- مطمئنی؟

- آره.

- یه لحظه تکون نخور.

و بعد مشغول آماده کردن سرنگ شد و در آن حال گفت:

- چیز سنگین بلند نکردی؟

- نه.

- به خاطر دوران حاملگی هست.

و بعد از آماده کردن سرنگ گفت:

- فعلا بهت مسکن می‌زنم. هر موقع دوباره احساس درد کردی بگو.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com