#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_329
- وای به حالت بدلی بفرستی.
اردلان نا امید نشد، از آن جایی که فقط جان تارا برایش مهم بود، با تمامی پرسنلها هماهنگی لازم را انجام داد و با غازی پرونده فرشته عظیمی صحبت کرد و آزادی مشروطه را برای او به ارمغان آورد. و به فرشته عظیمی هم تاکید کرد که:
- اگر کلکی تو کارت باشه، یا اشتباهی ازت سر بزنه، خودم کارهای قیامتت و فراهم میکنم.
چند روز بیشتر تا عملیات اصلی نمانده بود.
هم نیروی پلیس و هم افراد شاهین خانی سخت در تکاپو بودند و هیچ کدام حاضر نبودند دست از کار بکشند. حتی اگر خسته میشدند کار را رها نمیکردند.
تارا از ناحیه کمر احساس درد میکرد و به خود میپیچید، از روی تخت بلند شد و در زد که از بیرون نگهبانی در را باز کرد و با ترش رویی گفت:
- چیه؟
- میشه بگی دکتر بیاد؟
- باشه.
و بعد در را بست و چند دقیقه بعد دکتر که مرد جوانی بود با وسایل آمد و به اتاق تارا رفت و گفت:
- مشکلت چیه؟
تارا شوکه گفت:
- پس دکتر سالاری کو؟
- ایشون امروز کار داشتن. من و جاشون گذاشتن. حالا بگو مشکلت چیه؟
- آخه...
- اگه مشکلی نداری برم.
تارا خجل انگیز و درمانده گفت:
- آخه...
- کد امنیتی میخوای؟
- اوهوم.
romangram.com | @romangram_com