#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_327

- من اون لباسا رو نمی‌پوشم.

- می‌پوشی.

- نمی‌پوشم.

- منم گفتم می‌پوشی.

و بعد از روی میز قیچی و پماد برداشت و سمت تارا رفت که تارا اخمو گفت:

- مگه دکتری؟

- قبلا واسه دکتریِ ارتش آموزش دیدم. بعد رفتم تو خودِ ارتش دوره دیدم.

- جدی؟

- آره.

و لباس را از سر شانه او پاره کرد که تارا با یادآوری ز.ی.ر.پ.و.ش جیغ کشید که معین با خنده گفت:

- نترس ندیدم.

تارا حرصی شد و خجالت کشید و گفت:

- خیلی بی ادبی.

- آقا امیرت فدات بشه.

- آقا معین؟

- خب بابا. نگاه شونه‌ات و کبود کردم.

تارا نگاهی به شانه‌اش کرد که متورم شده بود و سیاه و سرخ شده بود. غصه‌اش گرفت و دلش گریه می‌خواست. معین که حالت او را دید گفت:





- معذرت می‌خوام. الان پماد می‌زنم تا شب خوب می‌شه.

و بعد شروع به پماد زدن کرد که صدای ناله‌ی تارا بلند شد.

romangram.com | @romangram_com