#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_326


- پاستیل.

معین حرصی شد و با جدّیت گفت:

- گفتم اول غذا. فهمیدی؟

- سیر شدم.

- این بشقاب دوم رو هم باید تا ته بخوری.

- نمی‌خوام.

- یه بار دیگه رو حرف من حرف بزنی. نه از پاستیل خبری هست. نه ترشی. اوکی؟

تارا سکوت کرد که معین در ادامه گفت:

- حالا هم غذات و بخور.

و بشقاب دوم غذا را هم کامل به او داد و سینی را کنار گذاشت. و بعد با یاد آوری دندانش گفت:

- شونه‌ات درد می‌کنه؟

- اهم.

- ببینم.

تارا اخم کرد و گفت:

- نامحرمی.

- تا الان که بغلت کردم نامحرم نبودم؟

- اون فرق داره.

- خب حالا. من همون قسمت و پاره می‌کنم.

- اون وقت دیگه لباس ندارم بپوشم.

- کی گفته نداری؟ تو این کمد پر از لباسِ.


romangram.com | @romangram_com