#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_325
- آفرین.
و بعد هم به سرعت از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت و با سینیِ غذا به اتاق تارا برگشت و گفت:
- پاشو بشین.
تارا نشست و معین نزدیکش شد و قاشق را پر از غذا کرد و نزدیک دهانش کرد و گفت:
- یالله بخور.
- آ... آب.
معین لیوان را پر از آب کرد و نزدیک دهانش برد و گفت:
- بخور.
- خودم دست دارم.
- حرف نزن بخور.
تارا آب را خورد و عقب کشید و معین به او غذا داد تا اینکه غذا تمام شد، حتی آخرین دانه برنج هم در ظرف موجود نبود. و بعد ظرف غذای دیگری را جلویش گذاشت که تارا عقب کشید و گفت:
- سیر شدم.
- نظر تو برا من مهم نیست.
و بعد قاشق پر از غذا را نزدیک دهانش برد و گفت:
- بخور.
تارا خیره به چشمان او گفت:
- پاستیل میخوام.
معین دو بار پلک زد و محکم گفت:
- غذات و بخور.
- پاستیل.
- اول غذا.
romangram.com | @romangram_com