#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_324
این دخترک مظلوم دلش از همهی آدم و دنیا گرفته بود. چشمانش را مظلوم نشان داد، اما معین بی رحم شد و برای ترساندن او گفت:
- اگه گریه نکنی میبرمت پیش شاهین.
تارا چانهاش لرزید. ولی گریه نکرد. معین این بار ظاهر دروغینش کاملا سرد شد و بی روح گفت:
- میدونی که اگه ببرمت چی میشه؟ یک، شالت و بر میداره موهات معلوم میشه دو...
تارا جیغ کشید و حرف او را قطع کرد که معین این بار گفت:
- این بچه که تو شکمته حق زندگی داره.
نفرین به تو که پر از فریبی.
اسمت آشناست، اما غریبی.
تارا لجبازتر شد و با بغض دردناک و در عین حال مظلوم گفت:
- دروغ میگی، میخوای منو بترسونی. تو بد نیستی. من به حرفت گوش نمیکنم.
معین جلوتر رفت و پتو را با پافشاری و به سختی از دور او آزاد کرد و جسم لرزان او را محکم در آغوش کشید و گفت:
- انقد تکون نخور و دختر خوبی باش.
- ولم کن.
معین شانهی او را محکم و دردناک به دندان گرفت که هالهی اشک در چشمان تارا از نو نمایان شد و جوانه زد. جیغ کشید. اما معین این بار او رها نکرد و برادرانه بوسه بر شانهاش زد، بارها و بارها، تا اینکه تارا آرام شد. معین او را در آغوش چرخاند و روی تخت خواباند و گفت:
- رام کردنت سخت شده. ولی، امکان پذیره.
و بعد بلند شد و جارو و جارو روب را از کنار در برداشت و کف اتاق را تمیز کرد و دوباره کنار تارا برگشت و گفت:
- من ده دقیقه دیگه میام. اشتباهی ازت سر بزنه من میدونم با تو. افتاد؟
- ب... بله.
romangram.com | @romangram_com