#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_323
نفرین به تو که سایه دردی.
یخ بسته دلت از بس که سردی.
معین تارا را از خود جدا کرد و چشمان سرخ او را دید و گفت:
- گریه کن.
تارا با بغض گفت:
- بدنم درد داره.
- گریه کن.
- روحم داره آتیش میگیره.
- گریه کن.
- نفرین شدم.
- گریه کن.
- من خیلی سردم.
- میدونم. گریه کن.
- بغضم گرفته. میخوام خفه شم بمیرم.
- اگه گریه نکنی محکم گازت میگیرم به گریه بیای.
تو موندی سر دو راهی اما...
یک روز طپشی، بر میگردی.
romangram.com | @romangram_com