#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_322
اردلان از حرص دندان قروچهای کرد و گفت:
- میگفتن یه دختر شبیه تاراست. جسد اون کجاست؟
- اون هفته پیش از اینجا آزاد شده.
- یعنی چی؟
- یعنی از اینجا بردنش. تو بهشت زهرا دفنش کردن.
- عکسی چیزی!
- حالا بعد نشونتون میدم.
- بسیار خب.
و بعد هم پس از کمی ماندن از آن جا خارج شدند و اردلان به اداره بی سیم کرد و آدرس آن جا را داد و گفت که آمبولانس بفرستند.
امروز هم با مشغلههای فراوان نیروی پلیس، سردرگمیهای مصطفی، دل نگرانیهای اردلان، غصههای بیش از حد امیر و شادیهای شاهین خانی و افرادش و ذهن پلید دشمنان گذشت و روز دیگری را با طلوع خورشید پدید آورد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظهر بود و همهی افراد شاهین مشغول کار بودند به غیر از چند تن از نگهبانان، یکی از نگهبانان که مامور مخفی هم بود با سینی غذا به اتاق تارا رفت، تارا لج میکرد، غذا نمیخورد، فقط لج امیر را میکرد، فقط او را میخواست.
سینی غذا که رو به رویش قرار گرفت را پرت کرد و غذا پخش زمین شد و وسایل شکستند و کف اتاق را کثیف کردند. تارا جیغ زد. مامور خواست سمت او برود که تارا خودش را با پتو مچاله کرد و باز جیغ زد و بارها و بارها نام امیر را فریاد زد.
- امیر امیر امیر.
گریست، با تمام وجود گریست، پر از عشق گریست، دلش بی قرار امیر بود، پر از صدا، پر از غم گریست، مظلومانه گریست، جوشش اشکهایش تا زیر چانه همراه شده بودند و تمام صورتش بارانی شده بودند. تمام بدنش به رعشه افتاده بود و لرزش داشت.
مامور فوری به معین خبر داد و معین خودش را به اتاق تارا رساند و او را محکم با پتو مچاله شده در آغوش گرفت. تارا جیغ زد و معین زمزمه کرد.
- هیشش. همه چی تموم میشه.
تارا جیغ زد و معین کمر او را نوازش داد و زمزمه کرد.
- همه چیز به خوبی پیش میره.
تارا گریه نکرد، دیگر گریه نکرد و بغض کرد و باز هم بغض.
romangram.com | @romangram_com