#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_320


- ماسک‌هاتون و بزنید.

همگی ماسک‌ها را زدند و همگی یکی یکی وارد زیر زمین شدند.

درونش تاریک بود و در دست هر کدام از مامورین چراغ قوه کوچکی بود که به آن زیرزمین مخوف روشنایی می‌داد و راه تاریک را برای‌شان باز می‌کرد.

راه باریکی بود و جلوی‌شان حتی با وجود نور به سختی دیده می‌شد. همگی پشت در پشت هم به آهستگی قدم بر می‌داشتند. زمین کمی خیس بود و رطوبت داشت و کفش‌های‌شان را گِلی کرده بود. مصطفی که حرصی شده بود از پشت محکم بر سر سروان طالع زد و گفت:

- شیطونه می‌گه همچین بزنمت نفهمی از کجا خوردی.

- شما که زدین قربان!

- زدم که زدم. خوب کردم زدم.

- آخه چرا؟

- برا چی نگفتی اینجا مرطوبِ؟

- ببخشید یادم رفت.

و بعد همان‌طور که راه می‌رفتند این بار رو به اردلان گفت:

- ببین تو رو خدا؟ من تازه این کفش و خریده بودم. حالا باید بندازمش دور.

اردلان هم بی توجه گفت:

- خب بشورش.

- عمراً.

و بعد هر دو سکوت کردند و ادامه راه همگی در سکوت بودند.

وقتی رسیدند چندین مُرده زن و مرد که اجسادشان هر کدام در جایی افتاده بود را دیدند. بوی تعفن همه جا را فرا گرفته بود و حال‌شان داشت از این بوی بد به هم می‌خورد. همگی شوکه شده بودند و متعجب به دور و اطراف خیره می‌شدند. همگی کنار هم ایستاده بودند که اردلان گفت:

- این بوی گند جسدهاست؟

طالع خود را به او رساند و گفت:

- آره.


romangram.com | @romangram_com