#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_319
- منم همین حس و دارم.
- گفت کمک میکنه.
- من فقط تارام و میخوام نجات بدم. یادگار پدر و مادرم. امانتیم.
مصطفی دست بر شانه او گذاشت و گفت:
- نجاتش میدیم رفیق. مطمئن باش.
- مرسی که هستی.
- وظیفمه. با من دیگه کاری نداری؟
- امشب با خانومت شام بیا خونه ما.
مصطفی با لبخندی که تمام پهنای صورتش را پوشانده بود گفت:
- حتماً.
و بعد هم رفت. ساعت 21:23 بود که کاران در آگاهی تمام شد و پس از گذاشتن جلسهای محرمانه به خانه رفتند. اردلان سهند و خانومش را هم برای شام دعوت کرده بود. خوشحال بود، بیش از حد، حالا با وجود طالع نیمی از کار به صورت اتوماتیک حل شده بود و با نقشهای کامل میتوانست کل افراد شاهین خانی را خلع سِلاح کند و شاهین خانی را دستگیر کند.
آن شب خانوادهها هم دور هم جمع شدند و قبل از آمدن تارا ضیافتی کوتاه را ترتیب دادند. این بار اردلان و مصطفی مطمئن بودند که تا کمتر از هفت روز دیگر تارا را نجات میدهند و او را به خانه بر میگردانند.
مراقب شادیهایمان باشیم.
گاهی ممکن است دیگران...
شادیهایمان را هم از ما بگیرند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح بود و اردلان و مصطفی قرار بود به همراهی سروان طالع به همان زیر زمین تاریک و نموری بروند که شبحها آنجا اسیر بودند.
امروز باید این راز سر به مُهر بسته را افشا میکردند و پرده از این راز مخوف میگشودند.
سه ماشین پلیس به جای خلوتی که به نوعی سراشیبی و پر از گرد و خاک بود رسیدند و نگه داشتند و پیاده شدند.
سروان طالع روی زمین نشست و خاکها را کنار زد و دریچهای فرسوده و کهنه را از روی زمین جدا کرد و باز کرد و رو به نیروهای پلیس گفت:
romangram.com | @romangram_com