#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_318


- خب از کجا بدونم که تو این چند سال اخیر اطلاعات درست بهشون ندادی؟

- تمام اطلاعاتی که من به اونا دادم دروغی بوده و اونا هنوز نمی‌دونن معین یه پلیس مخفی و نیرویِ نفوذی هست.

- خب از کجا بدونم دزدیدن خواهرم فکر تو نبوده؟

طالع گوشی‌اش را از جیب خارج کرد و صدایی را پخش کرد. صدای شاهین خانی بود که داشت از دزدیدن تارا حرف می‌زد، وقتی تمام شد گوشی را در جیب گذاشت و گفت:

- شنیدین که؟

- از کجا معلوم همین کارات نقشه نباشه؟

طالع عصبی شد و تشرگونه گفت:

- سرگرد؟ دلیل این همه شکاکی‌تون و نمی‌فهمم.

اردلان پا روی پا نهاد و گفت:

- شغل پلیسی و شکاکی.

- من همه حقیقت و بهتون گفتم. هیچ کلکی هم تو کارم نیست.

- بسیار خب.

اردلان با گوشی به مصطفی زنگ زد و بعد از چند دقیقه مصطفی آمد و کنار اردلان نشست و گفت:

- چی شده؟

اردلان رو به مصطفی گفت:

- الان معلوم می‌شه.

و بعد رو به طالع گفت:

- همه حرفایی که به من گفتی رو به ایشون هم بگو.

پس از دو ساعت مذاکره، طالع رفت و مصطفی گفت:

- به نظر نمی‌آد کلکی تو کارش باشه.


romangram.com | @romangram_com