#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_317
- مشکلی پیش اومده؟
- بله یه مشکل بزرگ.
- اون مشکل بزرگ چیه؟
- میتونم بشینم؟
- بله حتماً.
و بعد با دست راستش طالع را تا مبل کنار میز بدرقه کرد و وقتی او نشست گفت:
- خب، من در خدمتم.
طالع که نمیدانست چگونه باید حرفش را بزند! کمی لکنت گرفت، و ندانست از کجا باید شروع کند! ولی، باید میگفت هر چه را که نگفته بود. اردلان که از چشمان طالع دو دلی را خوانده بود گفت:
- بهتره قبل از این که حرفی بزنی با دلت روراست باشی سروان طالع.
- بله حتماً.
- خب؟
طالع کمی تأمل کرد و بعد گفت:
- من میدونم شما و افرادتون منو تحت نظر دارین.
- خب؟
- خب، خب، خب من...
و گفت هر چه در دل داشت، از سه سال آموزشی که در نیروی پلیس دید و از دو سال پیش که وارد این حرفه شد و شاهین خانی و افرادش کسانی بودند که او را در این راه حمایت کردند و حامیاش بودند و از همه مهمتر این که پشیمان است و میخواهد به دولت و پلیس خدمت کند و حرف دلش هم بود، او به خاطر آینده خودش همه را لو داد، او از قبل سابقه نداشته و از بطن پاک است و نخواسته هیچ وقت خودش را آلوده کند.
وقتی که طالع سر به زیر سکوت کرد. اردلان از پشت میز بلند شد و میز را دور زد و رفت رو به روی او نشست و گفت:
- به من نگاه کن.
طالع به او نگاه کرد که اردلان به عمق چشمان او خیره شد و گفت:
- از کجا بدونم همه حرفایی که زدی راسته و چرند نیست؟
- من میدونم با این کار جون خودم و به خطر انداختم و اینم میدونم که شغلم و دوست دارم و حاضر نیستم از دستش بدم.
romangram.com | @romangram_com