#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_316


- خب تقصیر من چیه؟ همه کاره علی بود.

- تو هم باهاش همکاری کردی.

علی سرنگ آرامبخش را به دست او تزریق کرد و گفت:

- خوب بخوابی.

چشمان اردلان بسته شد و علی با نفسی آسوده گفت:

- آخیش. خوابید

- باعث شدی ازم دلخور شد.

- مطمئن باش وقتی بیدار بشه دلخوری یادش رفته.

- امیدوارم همین‌طور که می‌گی باشه.

و بعد به ساعت مچی خیره شد و گفت:

- اوه. ساعت شد شش و نیم. دو ساعت معطل شدم. من می‌رم اداره ساعت 21:00 میام.

- باشه. فعلاً.

مصطفی به سمت اداره حرکت کرد و علی روی اردلان پتو گذاشت و رفت تا به دیگر بیماران برسد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز بعد.

ساعت دو عصر بود که اردلان و مصطفی به همراه چند تن مامور دیگر و نیروهای گشت به مرزهای پنهانی رفتند و آن جا را بررسی کردند و بعد هم به ایست بازرسی رفتند و پس از بازجویی چند نفر، ساعت چهار عصر خسته و کوفته با بدنی بی حال به آگاهی برگشتند و گزارش کار امروز را به سرهنگ دادند.

ساعت 17:55 بود که دوباره معین از طریق شنود با آن‌ها تماس گرفت و اطلاعات جدیدی را در اختیار آن‌ها گذاشت و تماس قطع شد.

ساعت 18:10 شده بود که اردلان در اتاق کار بود و داشت چای می‌نوشید، تازه چای را تمام کرده بود که سروان طالع مردی سی یا سی و دو سالِ بود، تقه‌ای به درب اتاق کار اردلان زد و وقتی اردلان گفت:

- بفرمایید.

او وارد شد و احترام نظامی گذاشت که اردلان گفت:


romangram.com | @romangram_com