#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_315

- خوب نیستی؟

- نمی‌بینی؟

- خب پس چرا لجبازی می‌کنی؟ حرف گوش کن.

علی اردلان را بلند کرد و گفت:

- بیا بخواب، یه سروم تغذیه و یه آرام بخش بهت می‌زنم. وقتی حالت خوب شد هر جا دلت خواست برو.

- نمی‌خوام.

مصطفی بدون که به حرفش فکر کند فوری گفت:

- همیشه با خودم می‌گفتم تارا به کی رفته انقدر لجباز و یه دنده است! دقیقاً به تو رفته.

- خب که چی؟

علی او را روی تخت نشاند و گفت:

- دخترها رو می‌شه با هر چیزی رام کرد. ولی تو خیلی سر سختی. ولی من می‌دونم چطوری راضیت کنم.

- تارا رو با دخترای دیگه اشتباه گرفتی.

- من گفتم دخترها نه تارا. هوم؟

- به هر حال.

به سختی نفس کشید و گفت:

- می‌رم اداره.

علی گفت:

- مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم!

اردلان سمت دیگری رفت که این بار علی جلویش ایستاد.

ده دقیقه بعد اردلان با اراده خودش با دلخوری و اعصابی داغان روی تخت خوابید و علی به او سروم تغذیه زد و مشغول آماده کردن آرام بخش شد که دست مصطفی روی شانه‌ی اردلان نشست که اردلان عصبی گفت:

- برو گمشو نمی‌خوام ببینمت.

romangram.com | @romangram_com