#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_314


- کوفت.

و زورکی بقیه را هم به خوردش داد و اردلان به سختی قورت داد. سپس علی و مصطفی او را رها کردند که اردلان کمی عطسه کرد و علی رو به مصطفی گفت:

- کاری که ندارین؟

- فعلا نه. چطور؟

- خیلی خب. کفشش و در بیار بخوابونش رو تخت. برم یه سِرُم تغذیه بیارم بهش بزنم.

اردلان که سرفه‌هایش قطع شد با نفس‌های نا منظم گفت:

- عمراً دیگه نمی‌ذارم.

مصطفی هم با تشر گفت:

- برو بابا. کسی ازت اجازه نخواست با این حال خرابت.

و بعد هم رو به علی گفت:

- پس من می‌خوابونمش رو تخت.

علی هم رفت و مصطفی موفق نشد اردلان را روی تخت بخواباند و لحظاتی بعد علی با سروم آمد و گفت:

- این چیه؟ هنوز که ایستاده.

- موفق نشدم.

- تو با این هیکل موفق نشدی یه مریض و بذاری رو تخت. نچ نچ

نزدیک شد و سروم را داخل وسایل ضدعفونی گذاشت و گفت:

- من می‌خوابونمش تو کفشش و در بیار.

اردلان که هنوز نفس‌هایش نا منظم می‌زد عصبی گفت:

- مگه من زندانیم که... که اینجا نگه‌ام داشتین؟ به زور آوردین منو. به زور هم... هم می‌خواهین بستریم کنین. برین کنار می‌خوام برم.

و بعد بی‌حال روی زمین چهار زانو نشست که مصطفی خم شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com