#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_313
- اون چیه؟
- شیر و عسل و قاطی کردم قرص راحت بره پایین.
- ایول.
و بعد نزدیک اردلان شد و لیوان شیر را نزدیک دهان او کرد و به همراه مصطفی او را محکم نگه داشت و رو به اردلان گفت:
- بخور. زود. بهت میگم بخور.
- و... ولم کنین. دارم. خ... خفه می... شم.
- تا خفه نشدی بخور. دیونه صورتت قرمز شده. ببین عرضه داری قرص و زورکی بفرستی پایین.
- آم... نه.
- بی عرضه. الان حالیت میکنم.
- نه.
لیوان را بر لبش چسباند و لبهای او را کمی از هم باز کرد و شیر عسل را زورکی کم کم به خوردش داد و اجازه نداد که دهان اردلان ذرهای بسته شود، او را وادار به خوردن کرد و گفت:
- آفرین آفرین. بیشتر بخور. بیشتر.
و بیشتر به خورد او داد و گفت:
- قرص رفت پایین؟
اردلان با کمی تأمل گفت:
- آره.
گلویش به شدت میسوخت و درد میکرد، حالت صورتش کمی از سرخی در آمده بود ولی همچنان قرمز بود.
- بقیه رو هم بخور حیف نشه.
- عمراً.
- میخوری. و اِلا چنان میزنمت نفهمی از کجا خوردی.
- علی؟
romangram.com | @romangram_com