#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_312
- آره.
- میمُردی مثه بچه آدم میخوردی؟
- بی... شعور.
علی رو به مصطفی گفت:
- من میرم زود میام. نذاری پس بدهها؟!
- حواسم هست.
علی رفت و مصطفی رو به اردلان گفت:
- آخه مجبوری این همه داد بزنی که اینطوری بشی؟
و به چهره اردلان که سرخ شده بود خیره شد و نگران گفت:
- چی شد؟ خوب نیستی؟
- دا... دارم اذیت می... شم.
و بعد خواست پس دهد که مصطفی اردلان را به بالا خم کرد و گفت:
- تحمل کن تا علی بیاد.
- خ... خیلی اُ*ل*ا*غ*ی... تقصیر تو... اِ.
- بی نزاکت. بیا و خوبی کن. بذار حالت خوب بشه. بعد به جونم دعا هم میکنی.
- گمشو.
- هستم عزیزم.
همان لحظه علی با لیوان شیر آمد و گفت:
- اون لیوان بذار کنار فقط نگهاش دار.
مصطفی لیوان آب را کنار گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com