#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_311

- زور بزن بخور. پس بدی می‌کشمت.

اردلان به سختی گفت:

- داری سخت می‌گیری. بذار.

- نه از تو سخت‌تر نیستم. کوتاه بیا هم نیستم. زورکی قورت بده.

مصطفی گفت:

- می‌خوای به خوردش بدم؟

- نه بذار خودش زورکی بخوره اگه نخورد تو به خوردش بده.

- باشه.

اردلان به سختی قرص را پایین فرستاد که در گلویش گیر کرد و تلخی‌اش حال او را به هم زد و تا خواست داخل کاسه بالا بیاورد علی گفت:

- عه عه. دیونه. آب بخور.

- نه... حا... حالم داره ب... بهم... می‌خوره.

مصطفی آب را به دهانش نزدیک کرد و گفت:

- ناز نکن بخور.

- ن... نمی‌فهمی؟ گیـ... گیر کرده.

مصطفی آب را ذره‌ای زورکی به خوردش داد که اردلان به سختی قورت داد اما قرص پایین نرفت. اردلان به تلخی و اعصابی داغان چشمانش را در هم فشرد و اخمو چند بار سرش را تکان داد و گفت:

- لع... لعنتی.

- پایین نرفت؟

- نه.

- ب... بذار پس بدم.

علی گفت:

- به گلوت چسبید؟

romangram.com | @romangram_com