#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_309

و بعد مصطفی رو به اردلان گفت:

- پاشو بریم.

اردلان لبش را به دندان گرفت و به او چشم غره رفت که مصطفی چشم غره غلیظ‌تری به او رفت و دست او را گرفت و کشاند و گفت:

- آدم نمی‌شی نه؟! راه بیوفت.

و بعد باهم به آزمایشگاه رفتند و پس از آزمایش دوباره به بیمارستان برگشتند و علی را در بخش یافتند و اردلان گفت:

- چرا من هیچوقت دکتر یاسری رو نمی‌بینم.

- شیفت‌هامون عوض شده. اون روزها می‌مونه من شب‌ها.

- اومم. چرا؟

- من که زن ندارم پایبند زندگی و بچه باشم. شب‌ها برم خونه چی‌کار؟! هستم دیگه.

- آهان.

مصطفی هم گفت:

- غصه نخوریا. ایشا‌الله این مأموریت تموم شد با اردلان برات آستین بالا می‌زنیم.

- گمشوو.

و بعد علی بحث را عوض کرد و گفت:

- جواب آزمایش و بده ببینم.

اردلان جواب آزمایش را به دست علی سپرد و علی پس از دیدن جواب آزمایش گفت:

- مشکلی نداری.

- گواتر هم نوشته بودی؟

- آره. نداری.

- پس...

- بیا رو تخت بشین.

romangram.com | @romangram_com