#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_307

- برو بابا. ول کن آبروم و بردی.

و بعد دستش را محکم از دست مصطفی بیرون کشید و گفت:

- حالا بریم.

و بعد باهم به بیمارستان ارتش رفتند، و در بخش بیمارستان منتظر علی شدند. علی پس از آن که یک زندانی را درمان کرد رو به سرباز گفت:

- می‌تونی ببریش.

سرباز به دست او دستنبد زد و او را برد و علی سمت دیگر بخش رفت و رو به مصطفی و اردلان گفت:

- مریض کدوم‌تون هست؟

مصطفی فوری گفت:

- اردلان.

- اوه سرگرد منش. بالاخره مریض شدی!

اردلان هم گفت:

- نه بابا. مصطفی بی خودی گنده کرده.

- بشین رو تخت ببینم چته!

اردلان روی تخت نشست که علی به او نزدیک شد و رو به رویش ایستاد و گفت:

- خب چه مشکلی داری؟

- از گلو.

- درد می‌کنه؟

- هر موقع چیزی می‌خورم درد می‌گیره. پس می‌دم. آب رو اصلاً نمی‌تونم قورت بدم.

علی نچ نچی کرد و گفت:

- سوزش هم داری؟

- آره.

romangram.com | @romangram_com