#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_306


- هیچی از گلوم پایین نمی‌ره.

- انگاری حالت خوب نیست!

- ببخشید! من باید برم یه کم کار دارم.

- یه کم به خودت استراحت بده.

- استراحت مال موقعی که تارا رو نجات بدم.

- نجاتش می‌دیم. الانم بیا بریم یه سر پیش علی معاینه‌ات کنه.

- ول کن حوصله ندارم.

مصطفی دست او را گرفت و سمت بیرون کشاند تا به بیمارستان ارتش ببرد که اردلان مانع شد و ایستاد و گفت:

- مصطفی؟ گفتم که نمی‌خواد.

- حرف نزن‌ها! مثه پسر خوب فقط می‌گی چشم دنبالم میای.

و دوباره او را کشاند که ستفان عزیزی نزدیک مصطفی شد و احترام گذاشت و گفت:

- جناب سرگرد شهبازی؟

- چی شده؟

- نقشه میدان انقلاب و آزادی که خواستین کامل پرینت گرفتم گذاشتم تو اتاق کارتون.

- باشه. مرسی. مرخصی.

و بعد دوباره اردلان را کشاند که اردلان گفت:

- سرگرد شهبازی؟ به سلامتی ناشنوا هم شدی؟

- پای سلامتیت که وسط باشه آره.

- خیلی خب ول کن خودم میام.

- نه من بهت اعتماد ندارم.


romangram.com | @romangram_com