#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_305

- به مرگ خودم فقط می‌دونم سمت غربِ تهران.

- کجاش؟

- دقیق نمی‌دونم ولی فکر کنم سمت فرودگاه مهرآباد سمت چپش که یه خونه قدیمی و به درد نخور هست.

اردلان سرباز را صدا زد و سرباز داخل آمد و اردلان رو به سرباز گفت:

- بعد اینکه حرفاش و نوشت ببرش بازداشتگاه.

و بعد بلند شد و کمی از لیوان داخل آب را نوشید که باز گلویش درد آمد و نتوانست آب را هضم کند و از اتاق باز جویی بیرون رفت و خواست سمت سرویس بهداشتی برود که سروان محمدی آمد و گفت:

- جناب سرگرد ما تونستیم یه مخفی‌گاه دیگه هم پیدا کنیم.

اردلان سر تکان داد و با دهان پر آب سمت سرویس بهداشتی رفت که محمدی هم به همراه او حرکت کرد و گفت:

- پس چرا چیزی نمی‌گید قربان؟

اردلان او را با دست متوقف کرد و بعد فوری وارد سرویس بهداشتی شد و آب را که حالا زرد شده بود را بالا آورد و دست و رویش را شست و بیرون آمد. درد و سوزش گلویش اذیتش می‌کرد، احتمال می‌داد گواتر باشد که دو روز بود لب به غذا نزده بود. سروان که حال خراب او را دید با نگرانی گفت:

- مثله اینکه حال‌تون خوب نیست.

- مهم نیست. مخفی گاه کجاست؟

- یه کم بالاتر از اونجایی که معین اونجا بود.

- یعنی کجا دقیقاً؟

- دو کیلومتری میدان آزادی یه فرعی هست که جاده طولانی داره. از اون جاده که بگذریم تهش یه خرابه است.

- بسیار خب می‌تونی بری.

- اطاعت.

سروان محمدی رفت و اردلان خواست سمت اتاقش برود که با صدای مصطفی سر جایش ایستاد و برگشت که مصطفی آمد و گفت:

- تا الان اداره بودی؟

- آره. هم خیلی خسته‌ام. هم گرسنه.

- خب یه چیزی بخور.

romangram.com | @romangram_com