#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_303

وقتی به ماشین نزدیک شدند اردلان رو به ستفان گفت:

- زنگ بزن اداره بگو بیان کامیون و موادها رو ببرن.

- اطاعت.

مصطفی هم گفت:

- در اینجا رو هم تخته کنید. بزنید ورود ممنوع.

- اطاعت.

بالاخره پس از انجام کارها هر کسی راه خودش را رفت و سوار ماشین شدند و ماشین‌های پلیس آژیرکنان سمت اداره راندند.

به اداره رسیدند و حالا هر کسی در اتاق کار خودش بود و داشتند استراحت می‌کردند هنوز سی مین هم نشده بود که اردلان دست از استراحت برداشت و از اتاقش خارج شد و رفت به اتاق بازجویی و چند دقیقه بعد دستورا داد که سه مجرم را تک به تک بیاورند، ساعت سه عصر شده بود و از ساعت ده صبح یک سره از مجرم‌ها چه با شکنجه و چه بی شکنجه اعتراف کرده بود و از هر کدام هم که آدرس مقعر اصلی را می‌خواست نمی‌دانستند و با التماس قسم می‌خوردند که هیچگاه شاهین اجازه نمی‌داده افراد زیر دست از کار بالا دست‌ها سر در آورده و به مکان‌های اصلی نفوذ کند. و فقط اکبر سوزی از مکان‌های اصلی با خبر است. گرسنه بود و خسته، ولی با آن حال هر جور بود باید مکان اصلی که بیشترین مواد و سیزده دختر در آنجا بودند را پیدا می‌کرد و دختران را نجات می‌داد. بنا بر این رو به یکی از سربازها گفت:

- برو اکبر رو بیار اتاق بازجویی.

سرباز اطاعت کرد و رفت و مجرم را به اتاق بازجویی برد و اردلان هم به اتاق بازجویی رفت و سمت وسایل شکنجه رفت و آن‌ها را یکی یکی به او نشان داد و گفت:

- اگه دلت نمی‌خواد با این‌ها شکنجه بشی بهتره گاله رو باز کنی حرف بزنی.

مجرم ترسیده سر تکان داد و گفت:

- چ... چشم.

- خوبه. نام و شهرت؟

- اکبر سوزی.

اردلان پوزخندی زد و گفت:

- از کِی با این گروه کار می‌کنی؟

- پنج ساله.

- اون مواد‌ها رو قرار بود کجا ببرین؟

- قرار بود تو میدون تره بار به خاطر این که کسی شک نکنه تحویل جابر بدیم.

- جابر کیه؟

romangram.com | @romangram_com