#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_302
- دست پشت سر.
مجرم همان کار را کرد. اردلان به او نزدیک شد و او را دستبند زد و گفت:
- فقط جرمت و سنگینتر کردی.
و بعد یکی از سربازها را صدا زد و گفت:
- بیا ببرش.
سرباز پس از احترام نظامی او را برد که مصطفی آهسته بر شانه اردلان زد و گفت:
- جونت و خریدم.
- وظیفهات بود.
مصطفی با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
- میتونه وظیفه نباشه. هوم؟
اردلان محکم بر گردن او زد و گفت:
- بیا برو گمشو دیوانه.
مصطفی جلوتر از او حرکت کرد و در حین رفتن گفت:
- بالاخره بی حساب شدیم.
اردلان با قدمهای بلند به او رسید و گفت:
- اتاقهای اینجا رو بررسی کردی؟
- آره همه خالیان. تو چی؟
- این کامیون و بررسی کردم به جای شیشه شکر جا ساز کردن. شیشهها زیر شکرها بود.
- دادی واسه نمونه؟
- آره.
romangram.com | @romangram_com