#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_301
- اطاعت.
- بعد هم بیا کمک.
- چشم.
سرباز آن مجرم را به داخل اتاقی انداخت و دوباره پیش مصطفی برگشت و مصطفی از پشت در مقابل آن سه مجرم قرار گرفت و با صدای بلند و جدی گفت:
- پلیس. دستاتون ببرید بالا.
هر سه فوری برگشتند و یکیشان فوری پشت کامیون رفت و اسلحهاش را پر خشاب کرد که یک لحظه مصطفی حواسش به او پرت شد که اکبر سمت او شلیک کرد و از آن جایی که سرباز دیگری در را باز کرده بود اردلان و سربازهایش وارد خانه شده بودند و همان دقیقه اردلان سر رسید و مصطفی را به شدت به عقب هل داد و خود نیز عقب کشید که مصطفی با لبخند محوی رو به او گفت:
- مثل همیشه دقیقه نود سر رسیدی.
اردلان هم در مقابل نیمچه لبخندی زد و گفت:
- باز هم مثل همیشه از خود فشانی کردم جونت و نجات دادم.
و همزمان به سمت اکبر شلیک کرد که به هدف نخورد و اکبر به زیر کامیون پناه برد. یکی از سرباز ها موفق شده بود یکیشان را دستگیر کند و به اتاقی برد که مجرم آنجا بود و آن را آنجا رها کرد و به کمک رفت.
اردلان از پشت کامیون به جلو رفت که مجرمی را که جلوی کاپوت ماشین پناه برده را دستگیر کند. مجرم هم که از زیر ماشین پای او را دیده بود با حرکتی اردلان را گرفت و اسلحه را روی شقیقه او قرار داد و با صدای مزخرفش گفت:
- یه کوچولو تکون بخوری مخت و وسط حیاط میپاشم.
- داری جرمت و بیشتر میکنی بهتره تسلیم بشی.
- برو بابا.
همزمان مصطفی و سرباز دیگر آن یکی مجرم که میخواست سوار ریل کامیون شود را دستگیر کردند و مصطفی به سرباز دستور داد.
- اینو با اون دوتا که انداختی تو اتاق ببرشون تو ماشین.
دو سربازها اطاعت کرده و آنها را سمت ماشین هل دادند. مصطفی به پشت ماشین رفت و پشت و در مقابل مجرمی قرار گرفت که اسلحه را روی سر اردلان قرار داده بود. از پشت بی سر و صدا نزدیک شد و اسلحه را روی کمر او گذاشت و جدی گفت:
- ولش کن. وگرنه مجبور میشم مخ تو رو وسط حیاط بپاشم.
اردلان فوری از او جدا شد و با تحکم و اخمو گفت:
- اسلحهات و بنداز.
مجرم اسلحه را بر زمین انداخت که اردلان گفت:
romangram.com | @romangram_com