#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_300
- من کاری نکردم.
مصطفی پوزخندی صدا دار زد و مسخره وار گفت:
- آره معلومه کاری نکردی. اسلحه رو بنداز پایین، دستات و بذار پشت سرت و بخواب زمین.
محافظ خواست از سمت چپ که راهروی باریکی بود فرار کند و مصطفی هم فکر او را خواند و گفت:
- فکر فرار به سرت نزنه. همه جا مأمور هست. زود باش کاری که گفتم و بکن.
محافظ اسلحه را بر زمین انداخت و مصطفی گفت:
- آفرین. حالا با پات بنداز طرف من.
محافظ همان کار را کرد و بعد دستش را پشت سرش گذاشت و روی زمین خم شد که مصطفی به سرباز دستور داد و گفت:
- بهش دستبند بزن.
سرباز سمت او رفت و او را دستبند زد. مصطفی از جیب خود دستمال و نایلون کوچکی برداشت و با دستمال اسلحه را برداشت و داخل نایلون قرار داد و گفت:
- بریم پایین.
و بعد سرباز در حالی که محافظ را به سمت پایین هل میداد از پشت بام پایین رفتند. وقتی به پایین پلکان رسیدند مصطفی رو به محافظ گفت:
- چند نفرن؟
- سه نفر.
- راه بیوفت. ولی وای به حالت اشتباهی بکنی.
و بعد حرکت کردند و اتاقها را باز کردند که جز سکوت و خالی بودن چیزی عایدشان نشد از خانه خارج شدند و سمت حیاط رفتند که بالاخره آنها را دید و رو به یکی از سربازها گفت:
- تو از اونور برو در رو برا سرگرد منش باز کن. منم سرگرمشون میکنم.
- اطاعت.
و بعد هم رفت و مصطفی رو به سرباز گفت:
- این مجرم بنداز تو اون اتاق.
romangram.com | @romangram_com