#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_299
- اونم نه. یه کم بیشتر به اون مخ پوکت فشار بیار.
- نمیدونم دیگه.
- روانی.
همان لحظه صدای ستفان از بلندگو به گوش رسید که کنار ماشین پلیس ایستاده بود و بلندگو رو به روی دهانش بود. از پشت بلند گو گفت:
- اینجا محاصره است. بهتره تسلیم بشید.
همان لحظه اکبر به فردِ رو به رویش با مسخره گفت:
- هه، فکر کن من تسلیم بشم.
همان لحظه اردلان با دو سرباز پشت در کمین کرده و چسبیده بودند که اردلان رو به یکیشان گفت:
- قلاب بگیر برم بالا.
سرباز اطاعت کرد و کمی خم شد و بعد با دو دست قلاب گرفت و اردلان به بالا رفت و از نردههای بالای در آنها را دید سه نفر بودند. فوری از قلاب پایین آمد و رو به سرباز گفت:
- هر موقع سرگرد شهبازی کارش و شروع کرد ما هم شروع میکنیم.
همان دقیقه مصطفی از خانه همسایه که پشت بام آنها به پشت بام خانه قاچاقچیان راه داشت استفاده کرد و وارد خانه شد و با دو سرباز به پشت بام رفت، از پلههای تاریک به سرعت و با عجله بالا رفتند و در سقفی را به بالا باز کردند و وارد پشت بام شدند و نزدیک پشت بام آنها شدند که چشمش به محافظ خورد و فوری سرش را پایین برد و گفت:
- سرتون و بندازین پایین. بیایین از این ور.
و بعد از سمت چپ که انهناییترین راه بود و از رو به رو کمی نرده داشت و حلب کاری شده بود رد شدند. از روی آنها پریدند که سقف حلبی صدای بم کوچکی را تولید کرد.
از آن جا عبور کردند. وقتی به پشت بام آنها رسیدند مصطفی سمت آن محافظ رفت، و دو سرباز را به محوطه رو به رویی فرستاد تا کمین کنند و خود به آرامی نزدیک محافظ شد که محافظ با تیزی، صدای پای او را حس کرد و فوری برگشت و تا خواست اسلحه را از کمر آزاد کند مصطفی فوری اسلحه را سمت او هدف قرار داد و گفت:
- حرکت بکنی یه تیر حرومت میکنم.
محافظ خواست از رو به رو فرار کند که دو سرباز جلوی او ظاهر شدند و با اسلحه او را متوقف کردند که مصطفی با تحکم و جدی گفت:
- اینجا محاصره است. بهتره تسلیم بشی.
محافظ اسلحه را سمت سر خودش نشانه گرفت و دستانش لرزید که مصطفی گفت:
- آ آ تو که نمیخوای خودت و بکشی با دستای لرزون؟
بالاخره محافظ به حرف آمد و گفت:
romangram.com | @romangram_com