#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_298


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صبح روز بعد اردلان و مصطفی در حالی که خشاب اسلحه را پر می‌کردند با هم در محوطه شلوغ اداره روی صندلی رو به روی هم نشسته بودند و در حال صحبت بودند. وسط‌شان میز بزرگی قرار داشت که رویش پرونده و دو لیوان خالی و یک پارچ آب و یک دیس میوه خوری که درون آن میوه قرار داشت.

تازه نقشه‌شان را برای دستگیری شاهین و افرادش مرور کرده بودند که اردلان گفت:

- دهنم خشک شد. از گلو احساس سوزش و خشکی می‌کنم.

- حتماً تشنته. آب بخور.

اردلان پارچ آب را برداشت و داخل لیوان آب ریخت و کمی خورد که از گلو احساس درد کرد و اخم‌هایش درهم شد و رو به مصطفی گفت:

- دکتری؟

- می‌خوای بریم پیش علی!

- نه ولش کن خوب می‌شه.

- هر جور مایلی. الانم پاشو بریم.

هر دو بلند شدند و به همراه دو سرباز و یک سروان با دو ماشین پلیس آژیر کشان از آگاهی خارج شدند و راننده از ترافیک و ماشین‌ها سبقت گرفت و به سمت مخفی‌گاهی راند که افراد شاهین خانی آن جا بودند و حالا در آن مخفی گاه داشتند به جای مواد شیشه، شکر جاساز می‌کردند تا در کامیون قرار دهند و به قرارگاه ببرند. چون قرار بود چند روز دیگر که می‌شد شنبه رأس ساعت هفت صبح آن را از مرز ترکیه به استانبول ببرند. و همان‌طور در جایی دیگر که مقعر اصلی آن جا بود، بیشترین مواد را آن جا قرار داده بودند. همچنین سیزده دختر را آن‌جا در زیرزمینی سرد و نمور و تاریک حبس کرده بودند.

اردلان از طرف آگاهی و دو ماشین پلیس به همراه دو سرباز و یک ستفان که همراه خودش بود و در ماشین دیگر هم مصطفی با دو سرباز و یک ستفان به مخفی گاه رسیده بودند و بیرون در بودند.

یکی از قاچاقچیان که از بالای بام محافظ همه چیز بود و همه را در نظر داشت، پلیس را دیده بود و به پایین آمده و سمت کسانی رفت که از داخل جعبه‌ها داشتند شکر و شیشه را بر عکس جا ساز می‌کردند. با نگرانی نزدیک شد و رو به یکی‌شان که نایلون پر از شکر دستش بود گفت:

- اکبر پلیسا، پشت در هستن.

- لعنتی، چطوری ردمون و زدن؟

- نمی‌دونم.

یکی دیگرشان گفت:

- حتمً کار فریدونه.

- اون که از جامون خبر نداره.

- مدیوم!


romangram.com | @romangram_com