#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_297

- برم برا دلارام و ترگل قصه بگم بخوابن بعد.

- ترگل و خوابوندم.

- می‌رم دلارام و بخوابونم بیام.

- باشه فرار کن.

سودا نزدیکش رفت و بوسه ریزی بر ل*ب اردلان زد و شرمگین عقب رفت و گفت:

- من ازت نمی‌ترسم تا بخوام فرار کنم. فعلا.

و بعد فوری از اتاق خارج شد که اردلان لبخندی محو گوشه لبش جا خوش کرد.

سپس پس از آن که دلارام را خواباند به اتاق برگشت و لباس خواب پوشید و کنار اردلان دراز کشید و او را در آغوش گرفت و گفت:

- از سر شب که اومدی گرفته‌ای چیزی شده؟

- آره.

- چی؟

- نپرس. اعصابم داغون می‌شه.

- باشه.

و بعد سرش را روی سینه مردانه‌ی اردلان نهاد و با ناخن روی سینه‌ی مردانه او دست کشید که اردلان گفت:

- اذیت نکن عزیزم. بخواب.

- ببخشید. فقط می‌خواستم آرومت کنم.

- همین که کنارمی من آرومم قربونت برم. بخواب.

- باشه آقامون. شب بخیر.

اردلان گرم و عاشقانه بوسه ریزی بر ل*ب او زد و گفت:

- شبت بخیر عزیزم.

سپس هر دو چشمان‌شان را بستند و خواب رفتند.

romangram.com | @romangram_com