#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_296
اردلان از اتاق بیرون رفت و سمت آشپزخانه رفت و سودا را در حال ظرف شستن دید و گفت:
- آرشام خوابید؟
- آره. هنوز هم شام نمیخوری؟
- نه. تو خوردی؟
- یه کم.
اردلان او را از پشت ب*غ*ل کرد و سر سودا را بوسید و گفت:
- به خاطر من کم خوردی؟
- اوهوم.
اردلان سرش را درون گودی گردن او فرو برد و گفت:
- دوستت دارم.
- من بیشتر دوستت دارم.
اردلان حلقه دستانش را دور شکم او تنگتر فشرد و گفت:
- نه بیشتر از من.
و بعد او را رها کرد و گفت:
- سرم خیلی درد میکنه.
- قرص میخوای؟
- نه. چای آماده کردی؟
- آره. بشین برات بیارم.
اردلان صندلی را عقب کشید و نشست. سودا پس از شستن ظرفها چای را ریخت و به همراه اردلان چای خورد و بعد از شستن استکانها باهم به اتاق رفتند و اردلان روی تخت دراز کشید و گفت:
- بیا بغل.
romangram.com | @romangram_com