#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_295

ترگل موهای سودا را به هم ریخت و به سمت اتاق اردلان فرار کرد، سودا با لبخند با خودش گفت:

- عجب شیطونیه.

و بعد ادامه غذایش را خورد.

اردلان روی تخت دراز کشیده بود و به تارا فکر می‌کرد، ترگل آهسته وارد اتاق شد و روی تخت رفت و روی شکم اردلان نشست و با لبخند گفت:

- سلام دایی جونم.

اردلان دو دست کوچک او را در دست گرفت و گفت:

- سلام خوشگل خانوم من. خوبی عسل دایی؟

- آله. دایی؟

- جان دل دایی؟

- دلم برا مامانی و بابایی یه عالمه تنگ شده. پس کِی میان؟

- میان قربونت برم. میان.

اردلان بلند شد و ترگل را بلند کرد و روی تخت نشست و ترگل را روی پاهایش نشاند و لپ او را کشید و گفت:

- حالا یه بوس خوشگل بده ببینم.

ترگل گونه اردلان را بوسید و گفت:

- یه عالمه دوستت دارم.

- منم دوستت دارم.

اردلان هم گونه او را بوسید و سپس او را در آغوش کشید و به دنیای کودکانه او که خالی از هر غم و غصه بود فکر کرد. در آغوش برای او لالایی خواند و او را خواباند. بلند شد و جسم کوچک او را در آغوش گرفته از اتاق بیرون برد و وارد اتاق دلارام شد و او را روی تخت خواباند و پتو را روی او نهاد. بوسه‌ای به دلارام زد که هنوز بیدار بود.

- چرا نخوابیدی خوشگل بابایی؟

- منتظرم مامانی بیاد برام قصه بگه.

- باشه قربونت برم. شبت عروسکی.

- شب بخیر.

romangram.com | @romangram_com