#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_294
- ای کاش تارا بود.
- امیر؟ لطفاً غذات و بخور.
پس از کمی صحبت بالاخره هر دو غذایشان را خوردند.
در دریای اشکم...
در ساحل اعماق دلم...
امواج آبشار،
موج بی کران عشقم را...
چه محکم و استوار به رخ میکشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اردلان و مصطفی از بیمارستان مرخص شده و با اعصابی داغان هر کدام به سمت خانه خودشان رفتند. هیچکدام هم حاضر نشدند شام بخورند.
سودا به همراه ترگل و دلارام و آرشام داشت غذا میخورد. ترگل پس از آن که شامش را خورد بلند شد دست و رویش را شست و مسواک زد و بعد رفت کنار سودا و گفت:
- زندایی میتونم بلم ( برم ) پیش دایی؟
سودا گونهی سرخ و زیبا و کودکانه او را بوسید و گفت:
- مسواک زدی قربونت برم؟
- آره. بلم؟
- برو عزیز دلم.
ترگل خم شد و گونه سودا را بوسید و با لبخندی زیبا گفت:
- دوستت دارم زندایی.
- من بیشتر دوستت دارم خوشگل من. حالا بدو برو پیش دایی.
romangram.com | @romangram_com