#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_293
سودابه رفت و امیر به دیوار تکیه داد و با دعایی برای تارا آش را خورد و بعد بشقاب یک بار مصرف را درون سطل زباله انداخت و کمی دیگر پیاده روی کرد و دوباره راه خانه را پیش گرفت. وقتی به خانه رسید سهند را پشت در دید که نگران این پا و آن پا میکرد نزدیک شد و گفت:
- سلام. طوری شده؟
- وای سلام. تو خوبی؟ حالت خوبه؟
امیر با چشمانی غمگین فقط سکوت کرد که سهند گفت:
- هر چی زنگ خونه رو زدم جواب ندادی نگران شدم. کجا بودی؟
- کمی پیاده روی.
- از صبح چیزی خوردی؟
- من یه هفته است هیچی نخوردم. تا اینکه دو ساعت پیش یه آش نذری خوردم.
- فدات بشم. بریم تو خونه برات غذا آوردم. تا تو در رو باز کنی من برم تو ماشین غذا رو بیارم.
امیر در باز کرد و منتظر ماند تا سهند بیاید.
بالاخره سهند با دیگ غذا آمد و دو نفری وارد خانه شدند و هر دو سمت آشپزخانه رفتند. امیر صندلی را عقب کشید و پشت نیز غذاخوری نشست و سهند هم برای او و خودش بشقاب برداشت و بعد از آماده کردن وسایل روی میز رو به روی او نشست و برای او از برنج ریخت و روی برنجش قیمه ریخت و گفت:
- بخور رفیقم.
- اشتها ندارم.
- شربت اشتها آور بدم؟
- منو با تارا اشتباه گرفتی.
- نچ. پس مثه بچه آدم بخور.
امیر کمی از دوغ نوشید و گفت:
- چه ترشه.
- این دوغ محلیه. مادر خانومم درست کرده.
- خوشمزه است.
- ممنون.
romangram.com | @romangram_com