#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_292




[ سخن نویسنده:

بر خلاف‌ خیلی از دیگران که مردها را در درون داستان با ته ریش جذاب می‌دانند و این موضوع بسیار تکراری شده و کلیشه‌ای شده باید بگم که شخصیت امیر من تو داستانم اصلا ته ریش بهش نمی‌آد و بدون ریش جذاب تر هست. ]



این روزها امیر حتی حواسش به ترگل هم نبود، نزدیک به یک ماه بود که حال و روزش همین بود و حالا که مدارس داشت تمام می‌شد نمی‌توانست ترگل را به مدرسه ببرد، آن هم به عهده اردلان بود که از قبل لباس و وسیله‌های ترگل را کمی برداشته بود.

نزدیک به یک ماه بود که حتی سر کار و مطب هم نمی‌رفت، مطب را که به طور مدتی نامعلوم تعطیل کرده بود و هر چه هم از بیمارستان با او تماس می‌گرفتند ریجکت می‌کرد و یا اگر جواب می‌داد با تنها کلمه‌ای " نه " قطع می‌کرد.

زندگی‌اش بر هوا بود، درد داشت، قلبش اذیتش می‌کرد و تنها درمان آن تارای وجودش بود.

یک‌هفته بود که غذا نخورده بود و هر چه بقیه اصرار می‌کردند لب نمی‌زد و این باعث آزار خودش و بقیه می‌شد.

غمزده از جایش بلند شد و برق خانه را روشن کرد که خانه از تاریکی به روشنایی پدید آمد. سمت آشپزخانه رفت و لیوانی برداشت و آب خورد و خواست از روی اوپن سوئیچ ماشین ماکسیمای خود را بردارد. ولی بعد پشیمان شد و ترجیح داد پیاده روی کند.

بنابراین به اتاق مشترک رفت که بوی تارا را می‌داد، ژاکتی سرمه‌ای رنگ از داخل کمد برداشت و تن کرد و از خانه بیرون زد، هر کس او را می‌دید به حال او افسوس می‌خورد و ناراحت می‌شد. تازه داشت از سوپری رد می‌شد که سودابه خانوم که زن مسنی بود با سینیِ پر از آش نذری سمت او رفت و صدایش زد.

- آقای دکتر؟

امیر که فکر نمی‌کرد با او باشد به حرکتش ادامه داد که با صدای بعدی از حرکت ایستاد.

- آقا امیر؟

امیر برگشت و سودابه به او نزدیک شد و گفت:

- سلام.

- سلام. طوری شده؟

- نه. آش نذری حضرت فاطمه ( س ) رو آوردم. بردارین بخورین. دعا کنین. منم دعا می‌کنم که انشا‌الله به حق فاطمه زهرا ( س ) هر چه زودتر تارا خانوم سالم بیاد خونه.

امیر آش نذری را برداشت و گفت:

- ممنون.

- خواهش می‌کنم.


romangram.com | @romangram_com