#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_291

- بله قربان؟

- بیا کمک کن ببریمِ‌شون بیمارستان ارتش.

او احترام نظامی گذاشت و نزدیک شد و به همراه علی اردلان را سمت بیمارستان کشاندند و به تقلا‌های او اهمیتی ندادند و دو سربازها هم مصطفی را به سمت بیمارستان بردند. وقتی که رسیدند آن‌ها را زوری روی تخت جدا خواباندند و علی به کمک پرستارها به آن‌ها آرام بخش زد و بعد با احساس خستگی روی صندلی نشست و رو به ستفان زارع گفت:

- چه قدر سگ جونن. خسته شدم.

- می‌تونم برم؟

- مرسی. می‌تونید برید.

دو سربازها به همراه سربازها رفتند و علی هم تا خواست سمت اتاق کارش برود تا کمی استراحت کند سروان آزاد آمد و رو به علی گفت:

- مشاور؟

- بله؟

- بیایین بریم دو تا از زندانی‌ها حال‌شون بد شده.

- وای من خسته‌ام. دکتر یاسری رو با خودت ببر.

- دکتر یاسری ده دقیقه پیش رفت خونه. بیا دیگه.

- ای بابا.

علی رو به دو پرستار خانوم گفت:

- شما دو تا برید مریض‌ها رو بیارید.

آزاد گفت:

- خانوم؟ اونا زن نیستن‌ها! مرد هستن.

- پوف.

علی دو تا از پرستارهای مرد را صدا زد و آن‌ها به همراه یک برانکارد به همراهی سروان آزاد به زندان رفتند تا آن‌ها را به بیمارستان بیاورند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت 18:00 غروب بود و امیر بدون هیچ حس و حالی غمگین روی مبل خانه دراز کشیده بود. از غم دوری تارا لاغر تر شده بود و کمی ته ریش در صورتش مشخص بود.

romangram.com | @romangram_com