#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_290
علیزاده اطاعت کرد و دور شد و نزدیک Tv شد و DvD را داخل دستگاه برد و تلویزیون را روشن کرد که اردلان گفت:
- برو.
علیزاده اطاعت کرد و رفت و تصویر بالا آمد. اول تصویر هیچ چیز نبود ولی کم کم صدای جدیِ شاهین بدون چهره و فقط با نمای تاریک و فضا بسته در تلویزیون اکو شد.
- گوش کن جناب سرگرد اردلانِ منش. وقتی که این فیلم و میبینی من میتونم زجر کشیدنت و تصور کنم. بهتره کاری که گفتم و انجام بدی و همینطور فرشته رو آزاد کنی. وگرنه بهت قول میدم که لمس و ب*و*س*ه به ت*ج*ا*و*ز برسه. این دفعه افرادم. دفعه بعد مطمئن باش خودم کار نیمه تموم رو تموم کنم. به سلامت.
سپس کم کم تصویر واضح گشته و سپس جسم برهنه تارا مقابلش درون تصویر جان گرفت و معینی که او را لمس میکرد.
اردلان با هر بار دیدن تصویر که هر لحظه واضحتر به جلو رفت، خشمگینتر میشد و آتشی سوزان تمام وجودش را در بر گرفته بود. چهرهاش به سرخی میزد و رگ گردنش متورم شده بود، احساس سستی میکرد که نمیتوانست کاری کند. خشمگین با اعصابی در هم ریخته فریاد کشید، محکم و از ته دل، بلند شد و با فریاد بلند دوبارهاش تمامیِ وسیلههای روی میز را به هم ریخت و روی زمین پرت کرد که ناگهان دو سرباز وارد شدند و یکیشان گفت:
- قربان؟
اردلان فریاد کشید:
- گمشید بیرون.
هر دو سرباز ترسیده بیرون رفت. یکیشان رفت تا مصطفی را خبر کند و دیگری به بیمارستان ارتش رفت تا مشاور ( دکتر علی ) را با خود بیاورد.
با فریاد بلند بعدیاش همهی مأمورین به اتاق او آمدند که او را نگه دارند اما اردلان با فریاد بعدیاش دیوانه وار گلدان را از روی میز عسلی برداشت و سمت آنها پرت کرد که گلدان بین عزیزی و محمدی بر خورد کرد که هر دو جاخالی داده و گلدان محکم به دیوار خورد و محکم در هم شکست و صدای عصفناکی را تولید کرد و به هزار تکه شد و بر زمین افتاد. با آمدن مصطفی آنها یکی یکی رفتند. مصطفی خواست نزدیک او شود که از پشت صدای جیغ تارا از تلویزیون رئشه بر اندامش انداخت، دردناک بود، چوب از غیرت خوردن، آن که غیرتت را به بازی بگیرد و تو نتوانی کاری کنی، او خشک بر تلویزیون خیره شد و اندام برهنه تارا غیرت و تعصبش را لکه دار کرد. همان لحظه در به شدت توسط علی باز شد و وارد شد، صدای جیغ خوفناک و دردناک تارا توجه او را به سمت تلویزیون جلب کرد. فوری روی برگرداند و با چشمانی بسته دکمه Off را زد و Tv را خاموش کرد تا نبیند این صحنه زشت و کریه و جیغهای دخترک بیپناه و دردناک را.
مصطفی که تازه از حالت خشکی در آمده بود، فریادی دردناک کشید و فقط خواست برود و بکشد آنهایی که قصد اذیت به خواهرکش را داشتند.
علی دو تا از سربازها را صدا کرد و آنها آمدند مصطفی را نگه داشتند و خود نیز سمت اردلان رفت و به سختی توانست دو دست او را بر پشتش قفل کند و او را محکم به دیوار بچسباند، به او چسبید و محکمتر او را نگه داشت و گفت:
- آروم باش پسر خوب. آروم.
- ولم کن.
دو سربازها هم موفق شده بودند مصطفی را نگه دارند و یکی دست راست او را و دیگری دست چپ او را نگه داشته بود. تقلاها و فریادهای اردلان و مصطفی تمامی نداشت و خون جلوی چشمانشان را گرفته بود. با داد بلند علی هر دو ساکت شدند ولی هم چنان خشمگین بودند.
- خفه شید. با هر دو نفرتون هستم.
و بعد با صدای بلند گفت:
- ستفان زارع؟
زارع آمد و پس از احترام نظامی گفت:
romangram.com | @romangram_com