#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_289
- ممنون.
- خواهش میکنم. دقت کردی؟
- به چی؟
- به اینکه تونستم آرومت کنم!
تارا شرمگین رویش را برگرداند و گفت:
- اوهوم.
- استراحت کن. من دیگه برم. زیاد بمونم شک میکنن.
- خدافظ.
- فعلاً.
معین از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و تارا روی تخت خوابید و پتو را روی خود کشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#** یک روز بعد **#
اردلان پشت میز کارش نشسته بود و داشت پرونده ناصر را میخواند که در اتاق زده شد و علیزاده وارد شد و پس از احترام نظامی، نزدیک شد و اردلان گفت:
- چی شده علیزاده؟
- پست دارین.
- چی هست؟
- نمیدونم قربان.
- بازش کن.
علیزاده آن را باز کرد و گفت:
- یه DvD قربان.
- بذارش تو دستگاه بعد برو.
romangram.com | @romangram_com