#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_288


- من منظورم این نبود.

- پس چی؟

- من دوست دارم کسی که بهش می‌گم داداش مثل اردلان باشه. رو من حساس باشه، به جز زنش برا منم غیرت خرج کنه. به جز زنش تکیه گاه منم باشه. منم نوازش کنه. یه دختر حتی با وجود شوهر باز هم برادرش و تکیه گاه اصلی می‌دونه و یه سری حرف‌ها رو باید با برادرش بگه...

و خواست ادامه را بگوید که معین گفت:

- پس این وسط امیر چی کارست؟ هویج لابد.

- برادر با شوهر فرق داره. یه شوهر همیشه با زنشه، اما برادر فرسنگ‌ها ازش دوره.

- دلیل قانع کننده‌ای بود.

- کاکائو رو بده دیه.

- یه قول دیگه هم باید بدی.

- چی؟

- بدون اجازه من کاری نکنی.

- باشه.

- باشه نه. قول بده.

- قول.

- حالا دیدی این بار من تسلیمت کردم!

- چون این‌دفعه بحث کاکائو وسط بود.

معین بلند خندید و گفت:

- دختر سیاست طلبی هستی. خوشم اومد.

- ممنون.

و سپس تارا خم شد و کاکائو را از دست او بیرون کشید و آن را باز کرد و با ولع شروع به خوردن کرد معین با لبخند به خوردن او خیره شد و از اخلاق کودکانه او خوشش آمد. وقتی تارا کاکائو را تمام کرد رو به معین گفت:


romangram.com | @romangram_com