#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_287
تارا خواست آن را بگیرد که معین عقب رفت و گفت:
- آ آ.
تارا که عاشق کاکائو بود و حالا هم هوس کرده بود گفت:
- بده دیگه.
- اول اشکات و پاک کن.
- اول کاکائو.
- خیلی خب پس من رفتم.
تارا فوری اشکهایش را پاک کرد و گفت:
- بده.
- بهم بگو داداش!
تارا اخم کرد و تخس گفت:
- نمیخوام اصن.
و بعد رویش را برگرداند که معین گفت:
- انقدر سخته که منو داداش خودت بدونی؟
- اهم. داداشی سهند یک سال طول کشید تا تونست منو راضی کنه بهش بگم داداش.
- بدبخت یک سال منت کشید؟
- اهم.
- چه از خود راضی.
- من از خود راضی نیستم. بحث عشق و اعتماد وسطه. کسی که میخواد داداش بشه نیت بد نداشته باشه.
معین با اخم گفت:
- یعنی میخوای بگی من نیت بد دارم دیگه؟
romangram.com | @romangram_com