#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_286
- فکر کردی چون منو داداش خودت نمیدونی من نمیتونم آرومت کنم؟
- آره.
- ولی من میتونم.
- نمیتونی.
- میتونم.
- نمیتونی.
- حالا ببین.
- میبینم.
- بچه.
- تویی.
- تو منو با این هیکل ورزشی و گنده میگی بچه؟
- اوه، تو هم داری به یه زن بچه دار میگی بچه؟
- تسلیم.
تارا لبخند دلنشینی زد و گفت:
- تسلیم شدی.
- به موقعش تو هم تسلیم میشی.
تارا با شیطنت گفت:
- نچ.
معین بلند شد و سمت یخچال رفت و بسته کاکائویی را که صبح خریده بود را بیرون آورد و رفت کنار تارا نشست و گفت:
- میدونی این چیه؟ بهش میگن کاکائو. هیچ دختری تو دنیا نیست که عاشق کاکائو نباشه.
romangram.com | @romangram_com