#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_285

تارا شرمگین و بی صدا گریست که معین نمکین خندید و کمی او را فشرد و گفت:

- آم... ولی من آرومت می‌کنم.

نوازش گونه دستش را پشت کمر تارا بالا و پایین می‌برد و در آن حال گفت:

- هیشش. گریه نکن، نه برا خودت خوبه. نه برا اون کوچولو.

تارا مظلوم گفت:

- گریه نکنم چطوری خودم و آروم کنم؟

- منو به عنوان داداش قبول داری که آرومت کنم. آره؟

- من سه تا داداشی دارم.

- خب منم باشم؟ آخه خواهر ندارم.

- نداری؟ تک فرزندی؟

- نه. عوضش سه تا داداش دارم دو تا از خودم بزرگتر، یکی از من کوچک‌تر.

- خب منم متأسفم.

- این یعنی آره؟

- نه.

- پس چرا تو بغلمی؟

- چون تو بغلم کردی.

- خیلی زبون درازی.

- همه می‌گن.

- حالا منو به عنوان داداش قبول داری؟

- نه.

معین او را رها کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com