#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_284
معین تارا را از کمر در آغوش گرفت و شالش را برداشت و او را از زیرزمین خارج کرد و او را به اتاق برد و او را روی تخت خواباند و پتو را روی او نهاد، یک ساعت بعد تارا به هوش آمد و وقتی معین را دید ترسیده به انتهای تخت رفت و جیغ کشید و گفت:
- بیرون. برو بیرون نامرد. دروغگو.
معین نزدیکش شد و شرمنده گفت:
- ببخش. معذرت میخوام. من بهت قول دادم نذارم بهت دست بزنن. مجبور شدم. متأسفم.
- لطفاً فقط برو.
معین نزدیکترش شد و گفت:
- باور کن منظوری نداشتم. گریه نکن برات خوب نیست.
تارا با گریه گفت:
- سرم درد میکنه.
- معذرت میخوام.
- موهام و دیدن.
- ببخش. بهتر از این بود که همه جات و دستکاری کنه.
تارا شرمگین شد و گفت:
- نذار فیلم برسه دست داداشی. تو رو خدا.
- دست من نیست باور کن.
آهسته و آرام تارا را در آغوش کشید و ملایم گفت:
- با آبنبات چوبی آروم میشی؟
- نه.
- با بغلم چی؟
- نه.
romangram.com | @romangram_com