#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_283

و بعد رو به ناصر گفت:

- دوربین و روشن کن.

و هم‌زمان تارا را سمت دیوار هل داد که تارا جیغ کشید و معین به او نزدیک شد او را به دیوار چسباند و آب دهانش را قورت داد، جسم لرزان او را در آغوش گرفت و پیراهنش را از کمر بالا برد و دست بر کمر برهنه او گذاشت و تارا بیشتر گریست، معین آهسته کنار گوش او لب زد.

- متأسفم. ولی مجبورم.

و او را بیشتر فشرد و سرش را بر گردن او فرو برد و زمزمه کرد.

- ببخش.

تارا گریه و تقلا می‌کرد، شاهین پر از شوق می‌خندید، ناصر لبخند به لب فیلم می‌گرفت، معین از گردنش بوسید که شاهین گفت:

- شالش و بردار.

ولی، معین توجه نکرد که شاهین نزدیک شد و شال تارا را از سر کشید و تارا بیشتر تقلا کرد و گریست، شاهین خنده بلندی کرد و گفت:

- موهاش و بکش

معین از موهایش کشید که تارا جیغ کشید.

- آی سرم.

شاهین بلند گفت:

- محکم‌تر بکش.

معین بلندتر کشید و ل*ب‌هایش را روی گونه تارا قرار داد و تارا پشت در پشت جیغ می‌کشید و فریاد می‌زد. او را تنگ فشرد و آهسته گفت:

- ببخشید. آروم باش.

تارا از استرس و اضطراب از حال رفت و در آغوش معین اسیر شد که شاهین گفت:

- ناصر با یه کم فتوشاپ بفرست براشون.

- چشم رییس.

سپس شاهین رو به معین گفت:

- تن لشش و جمع کن ببر.

romangram.com | @romangram_com